در گذر
نه اینکه خود خواهی در رگهایم تورم کرده باشید ها...من از شروع می ترسم و با این حال پرشتاب به سان سنگی گرد رها شده از فراز روزگار میگردم و فرو می آیم...چشمانم را می بندم و به خیال خام دری دیگر میگشایم.
صدای زنگ تفریح نهیب به اتمام رسیدن آرامش لحظه ایم را میزند.و باز خواهم گشت در همین اتاق کوچک که همه یتنهایی ها...دلتنگی ها و در بدری هایم را در خود جای داده است.
بعداز آن روز که گذشت از دقایق گرم باهم بودن
چون زورق چوبی رویای زندگی
براب های تیره ی سرگردانی
تمام خاطرات سالهای خوبم را دیدم
که چون مسافران بی مقصد شورابها
دیوانگان دقایق دلهره
بر قایق کوچک زندگیم
بسته لب از هر ترانه و فریادی
آرام...
آرام...
به مقصد بی مقصودی میگذشتند....
دقایق شرم سرخ بوسه و التهاب
آغوش خالی و تکاپوی ذرات هوا
اعتماد عمیق قلب ها...
احساس خوب رستن جوانه های آرزو
بر پیکره ی پیر کنده ی کرخت
و سرکشیدن در آسمان دیگری آبی
و نفس زدن در پرتو تعلقات بشری
شبهای دیوار و یاس ....
با بستری از شهوت که در "آستانه ی ارگاسم سرخورده به سینه ی زمین می چسباندم
چون برگی که در تلاش به نوازش برگی دیگر
محکوم به اضطراب رهایی و مرگ می گردد
و مرگ
مرگ
سایه ی سیاه دقایق خوبم بود
در شبهای سیاهتر و بارانی
تجسم محض تری می یافت و
آسمان قیرگون جای خوبی برای مردن از عطر گس سیگار میشد...
ماه
ناظر تکاپوی بیهودگیم
دهان بگشا و درنگی
از تفکر چشمک های ستارگان بازیگوش درا
و با من سخن بگو
با من از تکاپوی درد بر جداره ی روح بگو...
و اینگونه سرود خوان شب میگذشت
و روز عصیان شب را باطل مینمود
و خشمگین در دنیای روشنتری ظهور مینمودیم...
و دوباره سرگردانی گام را به وسعت راه می دادیم
و روز مارا وصله ی ناجوری بر کت فقیرانه ی زندگی می نمود...
آنقدر ناجور که لایق سخاوت ساده ی هیچ لبخندی نمیشدیم...
در باران اخم و طعنه ی نگاه
در بیشه روابطانسانی می گشتیم.
و قصه از نو غصه ی دل را تازه میکرد...
شب از راه می رسید
با کابوس شوم بیداری و یاس و بم بست های پیا پی اندیشه
شبهایی که به مرگ نزدیک تر از زندگی بودیم
و راه در افق محو می نمود...
من در سایه آرزوهایم به پیش می رفت
و زمان روزنه ی حقیری بود که مارا در عمق حادثه ها قاب می نمود
سیاه و سفید
و گذشتی
و گذشت
روزخانه به سمت وسعت آبی بزرگتری
و قایق کوچک به سمت نا معلوم مرگ
و من ...
و من...
در مرگ اینهمه زندگی
در خان ی کوچک دیگری در دنیای دیگر برخواستم
و زندگی به گونه ای دیگر خواهد گذشت...

