تبليغاتX
زندان زمان

زندان زمان

آن که حقیقت را نمی داند نادان است ولی آن که حقیقت را می داند و آن را پنهان می کند جنایتکار(تبهکار) است. bertolt brecht
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:20  توسط دربه در  | 

خانه ی ویران

خانه ی ویران*

چون ديوارهاي ساختمان نازك اند، وقتي مي خواهي مرا محكم ببوسي، صداي تلوزيون را زياد كن تا دردسر درست نشود. مي فهمم.راستي تو مي داني چرا باغچه ي ساختمان خشك شده؟ به نظرم باغچه فقط به درد ريختن كاندوم ها مي خورد و البته براي رفع حاجت، وقتي چاهِ فاضلاب بالا مي زند. منظورت اينه كه ..... ؟ اوه! بهش فكرنكن، مهم نيست. دوستت دارم عزيزم،  اين مهمه.  و من ؟ بدون تو .... نمي خوام تصور كنم . خانم همسايه هر صبح اول آرايش مي كند بعد مي ايستد پشتِ سوراخ در و چشمانش هي تنگ و گشاد مي شود و در خانه هي باز وبسته مي شود! آقاي همسايه هر شب، آشغالها را مي ريزد روبروي خانه ي بغلي و بعد كمي لبخند مصنوعي و سينه صاف كردن و چند عدد سرفه مي خزد توي خانه. آقا و خانم همسايه سر ساعت ده مي خوابند و بيشتر شبها پيش هم هستند. آقاي همسايه خوب پول در مي آورد وخانم همسايه  هميشه مي گويد : بهترين مرد دنيا، كنار من مي خوابد. ولي از وقتي سرو كله ي يك آدم مجرد توي ساختمان پيدا شده خواب ندارند. خانم همسايه  تصوير آدم مجرد را توي آينه مي بيند كه دارد با شوهرش معاشقه مي كند و آقاي همسايه  تا صبح فكر مي كند، نكند كسي زودتر از خودش اقدام كند؟ نه امكانش نيست. با اينكه آقا و خانم همسايه سرشان توي لاك خودشان است ولي فكر مي كنند بايد دوباره خانه شان را عوض كنند. چون شبها ديگر نمي توانند راحت بخوابند.


عزيزم من از اول مي دونستم ما ، با هم، اين ساختمان... متاسفم. مهم نيست

*دلتنگی های یک کرم دندون

(( ها هيچوقت گازم نگرفتند ولي آدم ها چرا))*

*مرلین مونرو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 13:5  توسط دربه در  | 

A million different people

من از آدمهاي خوشرنگ خوشم نمي آيد از اين برنامه هاي سياه سفيد هم كه هيتلر را وقتي دارد داد و فرياد ميكند نشان ميدهد چیزهایی دستگیرم میشود شايد بشود گفت من نژادپرستم ---- از من نژاد پرست تر هم پيدا ميشود آدمهايي كه از تنهايي و آدمهاي تنها ميترسند دو به دو مينشينند كنار هم و دنيا را تنگ تر ميكنند براي همه به جز خودشان تازگيها هم آلودگي هوا را لولو کرده اند برای آدمهای تنها گيرم كه تك سرنشين هم باشد ماشين آدم تنها آدم تنها كجا را دارد برود؟ ---- سوتفاهم هم نشود تنهایی نه آن حس قشنگ دخترهای یک و نیم متری مایه دار است نه لذتی که پسر کتاب خوانده از با خودش بودن میبرد تنهایی حس آدمهای معمولی است به دور و بری هایشان وقتی توی پارکینگ دوست دخترشان یکی را میکشند بعد میفهمند چقدر معمولیند آدمهای توی فیلمها نگران میشوند نکند دارند توی فیلمی چیزی بازی میکنند ---- آخر سر هم لباسهایش را ریختم توی یک کیسه و کیسه را هم انداخنم توی جوب آب روبروی نمایندگی bossini توی ولیعصر و تمام و کمال از شرش راحت شدم شما هم به نظر اونقدر معمولی مياين که يه روز بفهمين
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 13:16  توسط دربه در  | 

هنوز يادم هست وعده بوسه هاي گاه گاهت را در آستانه ي گريه نرمي پستان هايت به گاه نوازش و شوري اشكت در امتداد گونه پاسي از شب گذشت و باز به مدد دود چشمان گيج خواب شد اما با بوسه هاي نگرفته و وعده هاي نرسيده چه كنم؟ در آستانه روزي ديگر و روزيه ديگري!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 12:32  توسط دربه در  | 

سلام

سلام

خداحافظ

چیزه تازاه ای اگر یافتی

اضافه کن برین دو

بل باز شود

این در گم شده در دیوار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 13:51  توسط دربه در  |