تبليغاتX
زندان زمان

زندان زمان

در گذر

روز دوم و زمانی که روز پلک های گرمم می نشیند...باید دوست داشت زندگی را...مردم را ...کودکان را و هرانچه شایسته دوستت دارم است...اما من بد بینی نیست ولی دیگر دلم برای هیچ صدای تازه ای...هیچ فریب داغ بوسه و آغوشی...هیچ اشکی...هیچ دستی که در عبور قدمهای تند رهگزران پناه دستانت باشد نخواهد لرزید.صندلی کهنه ی پارک را تنهایی خوشتر...کوچه های زرد پاییز را تنهایی خوشتر...دود سیگار و همه چیز های خوب را تنهایی خوشتر...و سکس پرحرارت را تنهایی خوشتر.

نه اینکه خود خواهی در رگهایم تورم کرده باشید ها...من از شروع می ترسم و با این حال پرشتاب به سان سنگی گرد رها شده از فراز روزگار میگردم و فرو می آیم...چشمانم را می بندم و به خیال خام دری دیگر میگشایم.

صدای زنگ تفریح نهیب به اتمام رسیدن آرامش لحظه ایم را میزند.و باز خواهم گشت در همین اتاق کوچک که همه یتنهایی ها...دلتنگی ها و در بدری هایم را در خود جای داده است.

بعداز آن روز که گذشت از دقایق گرم باهم بودن

چون زورق چوبی رویای زندگی

                   براب های تیره ی سرگردانی

تمام خاطرات سالهای خوبم را دیدم

که چون مسافران بی مقصد شورابها

دیوانگان دقایق دلهره

                             بر قایق کوچک زندگیم

بسته لب از هر ترانه و فریادی

آرام...

آرام...

به مقصد بی مقصودی میگذشتند....

دقایق شرم سرخ بوسه و التهاب

آغوش خالی و تکاپوی ذرات هوا

اعتماد عمیق قلب ها...

             احساس خوب رستن جوانه های آرزو

بر پیکره ی پیر کنده ی کرخت

و سرکشیدن در آسمان دیگری آبی

و نفس زدن در پرتو تعلقات بشری

شبهای دیوار و یاس ....

با بستری از شهوت که در "آستانه ی ارگاسم سرخورده به سینه ی زمین می چسباندم

چون برگی که در تلاش به نوازش برگی دیگر

محکوم به اضطراب رهایی و مرگ می گردد

و مرگ

مرگ

سایه ی سیاه دقایق خوبم بود

در شبهای سیاهتر و بارانی

تجسم محض تری می یافت و

آسمان قیرگون جای خوبی برای مردن از عطر گس سیگار میشد...

ماه

ناظر تکاپوی بیهودگیم

دهان بگشا و درنگی

از تفکر چشمک های ستارگان بازیگوش درا

و با من سخن بگو

با من از تکاپوی درد بر جداره ی روح بگو...

و اینگونه سرود خوان شب میگذشت

و روز عصیان شب را باطل مینمود

و خشمگین در دنیای روشنتری ظهور مینمودیم...

و دوباره سرگردانی گام را به وسعت راه می دادیم

و روز مارا وصله ی ناجوری بر کت فقیرانه ی زندگی می نمود...

آنقدر ناجور که لایق سخاوت ساده ی هیچ لبخندی نمیشدیم...

در باران اخم و طعنه ی نگاه

در بیشه روابطانسانی می گشتیم.

و قصه از نو غصه ی دل را تازه میکرد...

شب از راه می رسید

                 با کابوس شوم بیداری و یاس و بم بست های پیا پی اندیشه

شبهایی که به مرگ نزدیک تر از زندگی بودیم

و راه در افق محو می نمود...

من در سایه آرزوهایم به پیش می رفت

و زمان روزنه ی حقیری بود  که مارا در عمق حادثه ها قاب می نمود

سیاه و سفید

و گذشتی

و گذشت

روزخانه به سمت وسعت آبی بزرگتری

و قایق کوچک به سمت نا معلوم مرگ

و من ...

و من...

در مرگ اینهمه زندگی

در خان ی کوچک دیگری در دنیای دیگر برخواستم

و زندگی به گونه ای دیگر خواهد گذشت...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 9:49  توسط دربه در  | 

دری در تاریکی

با صدای هیاهوی بچه ها و شادیشان خواب را از چشمانم زدودم...صبح بود که آمدند و با آغوش کوچک کودکانه پشت میزهایشان نشستند...زنگ تفریح هم گذشت...استکانی چای نیمه گرم و خستگی دقایق تکرار حرفهای  پی در پی...زنگ سوم است و بعد نهار و من می مانم و بسته ی بیسکویت کوچکم...از امروز بروی اولین سنگ نامطمئن قدم میگذارم و تا آن بالاها که راه اندکی هموار میگردد خواهم رفت...جایی که نیاز ها با جیب های تنگ تا حدودی هم خوانی دارند و دل از اظطراب بیهودگی پیچ نخواهد زد.

روزمرگی دیگری برایم در جریان است...خانه ای دیگر از خانه های ناگشوده زندگی...در زدم صدایی دشنامم داد...پس به انتظار کلون قدیمی را

نگ زدم و چشم بر آسمان دوختم....نه ستاره ای و نه سیاره ای از گذر آسمان ان کوچه تنگ بود...و بعد من بودم و ندایی در درون که بانگ میزدم...وصدایی دیگر به طعنه فرا می خواندم...من پشت این در کهنه بود که زندگی آغازیدم...و ریشه های این درخت را دران دواندم...با آدم ها....افسون چشم ها و زلف ها رقصیدم...و در آنسو برایشان می نواختم با چنگ دل...پس به انتظار پاییز شد و غربت راه دلگیری ماندن را در ازای غم غریب دیگری می ستاند و در آستانه ی فصل اندوه ندایی دیگر شنیدم و سپس کلون در به لرزشی مرا از گشایش این باب اگاه کرد.پس در آستانه من بودم و صحن خالی هزار شور ...از پرده تاریک تنهایی یک قدم به جلو در حیاط صدای فریاد کودکان شادمان می پیچید و در اتاق زاویه زنی در عریانی محض اندیشه زیباتر شده بود...پس با گونه های سرخ    اب دیده ی من را زدود ...نه نخندید و نه اخم کرد...نه طعنه و نه دشنام...با خطوط استوار استحکامش...و افق دید بود که در آسمان دیگری آرام می گرفت...آتشی که از انگشتان پای پوشیده در صندل مشیکی  تا عمق گیرایی چشمانش شعله میکشید...با زیباترین زندگی مرا فراخواند...و من میدانستم دوستش دارم...بیش تر از قبل ...پس بی اندیشه براه افتادم...با اندیشه به چشم...آتش...طعنه و بانگ مهربان صدایی آشنا...

صدای همهمه کودکان از صحن حیاط می آید و کودکان بازیگوش از سفر نیمکت های پلاستیکی باز میگردند...چشمانم تورا میخواهد و بعد باید بخوابم...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 13:2  توسط دربه در  |