تبليغاتX
زندان زمان -

زندان زمان

اين است سرود سرخ و سوزان جنگ کز لبان انسان بر مي آيد...هم آغوشي جوخه ها و بدن هاي سرد...پستان هاي سياه چروکيده و زنجير هاي داغ...سرود لباني که سرخي شهوت را با ابتذال جنايت مي اميزند و کيف شهواني لذت را در پيچ و تاب رقص بدنهاي بريده مي پندارند...سرود فاتحانه ي پيروزي حتي در گيرو دار مردن و جان کردن...چند سال حبسي ديوارها تنها براي منطق بسته ي زندگي ...تنها چند سال بي بهانه بردگي و ياس در برابر پشتان هاي سياه چروکيده تا انسان براي دلخوشي هاي احمقانه و بي ربطش دليلي به سادگي لبخند بي انديشد...فرمان آتش ديگر در گوش دختر تنها کين گونه سرد و خسته و کوچک آوار را تنها دواي دلزدگي هايش مي داند...انگار بال هاي آن فرشته ي مغموم که کوچک و آبي رنگ بروي بازوان نحيفش نقش بسته است حتي تفکر پرواز را تا سقف امن کمي دورتر نمي جنباند. سرود فاتحانه ي لذت...جنگ...جنگ
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:50  توسط دربه در  |