تبليغاتX
زندان زمان - دری در تاریکی

زندان زمان

دری در تاریکی

با صدای هیاهوی بچه ها و شادیشان خواب را از چشمانم زدودم...صبح بود که آمدند و با آغوش کوچک کودکانه پشت میزهایشان نشستند...زنگ تفریح هم گذشت...استکانی چای نیمه گرم و خستگی دقایق تکرار حرفهای  پی در پی...زنگ سوم است و بعد نهار و من می مانم و بسته ی بیسکویت کوچکم...از امروز بروی اولین سنگ نامطمئن قدم میگذارم و تا آن بالاها که راه اندکی هموار میگردد خواهم رفت...جایی که نیاز ها با جیب های تنگ تا حدودی هم خوانی دارند و دل از اظطراب بیهودگی پیچ نخواهد زد.

روزمرگی دیگری برایم در جریان است...خانه ای دیگر از خانه های ناگشوده زندگی...در زدم صدایی دشنامم داد...پس به انتظار کلون قدیمی را

نگ زدم و چشم بر آسمان دوختم....نه ستاره ای و نه سیاره ای از گذر آسمان ان کوچه تنگ بود...و بعد من بودم و ندایی در درون که بانگ میزدم...وصدایی دیگر به طعنه فرا می خواندم...من پشت این در کهنه بود که زندگی آغازیدم...و ریشه های این درخت را دران دواندم...با آدم ها....افسون چشم ها و زلف ها رقصیدم...و در آنسو برایشان می نواختم با چنگ دل...پس به انتظار پاییز شد و غربت راه دلگیری ماندن را در ازای غم غریب دیگری می ستاند و در آستانه ی فصل اندوه ندایی دیگر شنیدم و سپس کلون در به لرزشی مرا از گشایش این باب اگاه کرد.پس در آستانه من بودم و صحن خالی هزار شور ...از پرده تاریک تنهایی یک قدم به جلو در حیاط صدای فریاد کودکان شادمان می پیچید و در اتاق زاویه زنی در عریانی محض اندیشه زیباتر شده بود...پس با گونه های سرخ    اب دیده ی من را زدود ...نه نخندید و نه اخم کرد...نه طعنه و نه دشنام...با خطوط استوار استحکامش...و افق دید بود که در آسمان دیگری آرام می گرفت...آتشی که از انگشتان پای پوشیده در صندل مشیکی  تا عمق گیرایی چشمانش شعله میکشید...با زیباترین زندگی مرا فراخواند...و من میدانستم دوستش دارم...بیش تر از قبل ...پس بی اندیشه براه افتادم...با اندیشه به چشم...آتش...طعنه و بانگ مهربان صدایی آشنا...

صدای همهمه کودکان از صحن حیاط می آید و کودکان بازیگوش از سفر نیمکت های پلاستیکی باز میگردند...چشمانم تورا میخواهد و بعد باید بخوابم...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 13:2  توسط دربه در  |